تبليغاتX
بانوی انتظار

بانوی انتظار

من تمام بي كسي هايم را قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك مي ريزم




همیشه در قلب منی!!!

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 19:1 توسط بانو| |



همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر میشه!!




هرچی نوشته بودم پرید!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 22:26 توسط بانو| |

به ساعت نگاه میندازم

ساعت ۱۲ ست...

تا غروب کلی وقت هست

یه جورهای ضعف کردم اما تو وجودم شوقی تمام وجودمو فراگرفته...

تو دلم شاکر خدا هستم...

به خاطر مهربونیش..

بخاطر اینکه لطف کرده و امسال من و آقایی هنوز با هم و کنار هم هستیم...

لبخند میزنم و کتاب دعارو برمیدارم و زیارت عاشورا....

فکرشو می کنم واسه افطار اقایی چی درست کنم؟

چی درست کنم که دوست داشته باشه.......

هوووووووم؟!!

چی درست کنم؟

زرشک پلو با مرغ؟

نه!

خورشت بادمجان؟

نه!

دوست دارم یه غذای جدید واسش آماده کنم....

آها!!

بیف استرگانف درست می کنم!با سیب زمینی و برنج وسالاد....

آخیش راحت شدم...

مامانم همیشه می گه فکر درست کردن غذا از زحمت پختش بیشتره...

راست می گه ها!

 

--------

 

خدایا!

خستم...

خودت کارامونو  درست کن...

دلم می خواست این ماه رمضانی خودم سفره افطار اقایی رو بچینم...

 

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 12:28 توسط بانو| |

دیشب خیلی دلم گرفت وقتی خبر فوت شدن حجه الاسلام مهندسی رو خوندم...

تمام دیشب خوابشونو میدیدم...

خدا رحمتش کنه

چند وقت شده بود برنامه سمت خدا شده بود جز برنامه های خانوادگیمون...

همه با اشتیاق پای سخنرانی استاد و استاد ماندگاری و نقوی نیا می شستیم...

چقد دلم میخواست یه روز با بابام برم پیشش تا بابام حرف بزنن و بابام رو راضی کنن...

 

خدایا روحش را با شهدا و صالحین محشور بفرما....

 

هدیه به روحش صلوات

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 16:46 توسط بانو| |

ای خدای بزرگ!

این روزها دلم خیلی هوایی

یه شورو شوقو توی دلم دارم و همش دعا میکنم و افسوس می خورم که خدایا خودت کمک کن من و اقایی هم زودتر بریم زیر یک سقف و کنار هم خوشبخت و سعادتمند و شاد و وفادار باشیم...


این روزها خیلی بیشتر از قبل دلم می خواد زودتر برم سر خونه زندگی خودم...


دلم می خواد خانم خونه خودم باشم...


خدایا به حق این شب و روزهای عزیز خودت کمک کن من و علی اقایی زودتر باهم ازدواج کنیم و کنار هم خوشبخت بشم...


خدایا به حق خداییت!! به حق مهدی زهرا خودت همه مشکلات مارو حل کن و  کارامون رو به بهترین نحو درست کن


اللهی آمین


عید میلاد امام مهدی بر همه مبارک!!


به امید برآورده شدن حاجت همه مسلمان ها...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 13:29 توسط بانو| |

ساعتها وثانیه ها از دستم در رفته...

انگار یک قرن آقایی رو ندیدم و ازش بی خبرم...


چشمهامو بستمو زیرلب گفتم "یا قمر بنی هاشم" حال آقایی خوب باشه و سلامت باشه و صلوات فرستادم...

چند مین بعد صدای اس اقایی اومد....

بخدا قسم دست می لرزید که گوشیو گرفتم دستم...

چندبار دکمه رو فشار دادمو گفتم یا امام حسین خبر خوبی باشه...

آقایی یه اس داد: "سلام.خوبی؟

براش نوشتم :"سلام.خوبی عزیز دلم؟خوبم به شرط خوبی تو!کجایی اقایی؟


ولی هرچی صبر کردم جوابی نرسید...



اقایی !!

گلم!!

نگرانتم!!!!

از حال خودت با خبرم کن...

یک عالم دوستت دارم....

من چراغ بدست سرجاده آرزوهامون منتظرتم تا زودتر برگردی تا کلبه آرزوهامون رو بسازیم.......

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:27 توسط بانو| |



کنارم هستي و اما دلم تنگ ميشه هر لحظه

خودت ميدوني عادت نيست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستي و بازم بهونه هامو ميگيرم
ميگم واي چقدر سرده ميام دستاتو ميگيرم
يه وقت تنها نري جايي که از تنهايي ميميرم
از اينجا تا دمه در هم بري دلشوره ميگيرم
فقط تو فکر اين عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پيشه من باشي برم سر گرم کاري شم
ميدونم که يه وقتايي دلت ميگيره از کارم
روزهايي که حواسم نيست ميگم خيلي دوستت دارم
تو هم مثل مني انگار از اين دلتنگي ها داري
تو هم از بس منو ميخواي يه جورايي خود ازاري
يه جورايي خود ازاري
کنارم هستي انگار همين نزديکياست دريا
مگه موهاتو وا کردي که موجش اومده اينجا
قشنگه ردپاي عشق بيا بي چتر زير برف
اگه حاله منو داري ميفهمي يعني چي اين حرف
ميدونم که يه وقتايي دلت ميگيره از کارم
روزهايي که حواسم نيست ميگم خيلي دوستت دارم
تو هم مثل مني انگار از اين دلتنگي ها داري
تو هم از بس منو ميخواي يه جورايي خود ازاري

يه جورايي خود ازاري





---------------

کجایی اقایی؟

حالت خوبه عزیزم؟

سرت درد نمی کنه؟

کاش اینجا بودی موهات رو ناز می کردم تا خوابت بگیره...

آرومه آروم!!

کجایی گلم؟

غذاتو  خوردی؟

بهت خوش می گذره؟

منو یادت هست؟

دعا می کنم حالت خوب باشه حتی اگر بیادم نباشی...

خیلی بیادتم عزیزم...

لحظه ها رو میشمارم تا برگردی...

عزیزم!!

اگر اومدی به اینجا سرزدی یه اثری از خودت برام بذار تا بفهمم حالت خوبه!

خیلی نگرانتم...

فقط دعا می کنم حالت خوب باشه....


دوستت دارم....


بانو

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:49 توسط بانو| |

نیمه های شب بود که اقایی پیام داد می خواد به تهران...

نگفت چرا...

فقط گفت نگران نباش...

من نگرانشم....

معلوم نیست کی برمی گرده....


خدایا خودت مواظب اقایی من باش...

اقایی که بره تا برگرده من من بالی ندارم برای پریدن....


نگرانم ولی میسپارمش بخدا....

انشاله سالم و سلامت برگرده....


آن سفر کرده که صد قافل دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:32 توسط بانو| |

آقایی قشنگم...

میخوام واست نماز حاجت بخونم....


نمی تونم غصتو ببینم عشق نازنینم....



نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:52 توسط بانو| |

ابريست کوچه کوچه، دل من، خدا کند
نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند

حسّي غريب در قلَمَم بغض کرده است
چيزي نمانده پشت غزل را دوتا کند

مضمون داغ و واژه و مقتل بياوريد
شايد که بغض شعر مرا گريه وا کند

با واژه هاي از رمق افتاده آمدم
مي خواست اين غزل به شما اقتدا کند

حالا اجازه هست شما را از اين به بعد
اين شعر سينه سوخته، مادر صدا کند؟

مادر! دوباره کودک بي تاب قصه ات ...
تا اينکه لاي لاي تو با او چها کند

يادش بخير مادرم از کودکي مرا
مي برد تکيه تکيه که نذر شما کند

يادم نمي رود که مرا فاطميه ها
مي برد با حسين شما آشنا کند

در کوچه هاي سينه زني نوحه خوان شدم
تا داغ سينه ي تو مرا مبتلا کند

مادر! دوباره زخم شما را سروده ام
بايد غزل دوباره به عهدش وفا کند:

يک شهر، خشم و کينه، در آن کوچه  مانده بود
دست تو را چگونه ز مولا جدا کند

باور نمي کنم که رمق داشت دست تو
مجبور شد که دست علي را رها کند...

تو روي خاک بودي و درگير خار بود
چشمي که خاک را به نظر کيميا کند

نفرين نکن، اجازه بده اشک ديده ات
اين خاک معصيت زده را کربلا کند

زخمي که تو نشان علي هم نداده اي
چيزي نمانده سر به روي نيزه وا کند

بايد شبانه داغ علي را به خاک برد
نگذار روز، راز تو را برملا کند...

گفتند فاطميه کدام است؟ کوچه چيست؟
افسانه باشد اين همه؛ گفتم خدا کند


با بغض، مردي آمد از اين کوچه ها گذشت
مي رفت تا براي ظهورش دعا کند

از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
پايان شعر بود که توفان شروع شد

حسن بياتاني


یا فاطمه دست مارو هم بگیر خانم جان!

با تمام رو سیاهیم....

شما خانمی و بزرگوار بانوی من!

به حق محسنت...

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:35 توسط بانو| |

Design By : Night Melody